• قلم و دفترت را جمع کن


    من شاعرانی را میشناسم که از عشق می‌نویسند
    و نمی‌دانند
    عاشقانی که از آغوش پر خالی‌ اند
    در پنهانی‌ترین بغض شان حرف‌ها دارند
    که میتواند شهری را
    نه دنیا را با همه قلب‌هایی‌ که میزند
    به لرزه در آورد
    قلم و دفترت را جمع کن شاعر
    این روز ها
    هر جایِ تنهایی‌ را که خواستی‌ رایگان به نامت میزنند
    اگر توانستی از ماندنی‌ها بنویس
    از با هم بودن ها
    ما به روزگاری رسیده ایم , که از حلوا حلوا گفتن هم ، دهانمان شیرین می‌‌شود


  • عشق با من و در درون من است

     همیشه فکر می‌کنیم که جدایی‌ها موقتی است. همیشه امیدواریم و دوست داریم باور کنیم که استحکام رابطه بیشتر و عشق ما قوی تر از اینها بوده که یک رابطه از یک روز به روز دیگر خراب و برای همیشه نابود شود. یک روز صبحِ خیلی‌ زود، در خواب و بیداری، همانطور که نیمه هوشیار به پهلو خودمان را جمع کرده ایم گویی انگار که هنوز در آغوشش خوابیده ایم به این نتیجه میرسیم که برگشتی‌ در کار نیست. به این نتیجه میرسیم که آخرین بحث‌ها، چیزی جز بهانه گیری نبوده. اینکه ما و عشقِ ما و احساس ما دیگر جایی‌ در زندگی‌ او ندارد. کسی‌ چه میداند ، شاید هرگز نداشته. شاید حتی اینکه عاشقمان بوده است هم یک سؤ تفاهم بوده… و چه سؤ تفاهمِ دردناکی

    .

    با خودمان فکر می کنیم چرا اصلا سلامی کردیم که می دانستیم خداحافظی نه چندان دور است، چرا اصلا دلی بستیم به دلی که مدتها بوده خودش را رها کرده! خیلی وقت ها دردی درونمان برای روزها و شب ها می ماند نه از اینکه او رفته، بلکه چرا بی صدا تنهایت گذاشته و رفته. و به این فکر میکنیم که چه حیف که انسانها حرمت و زیبایی لحظات زیبای با هم بودن، دوستی و دوستاشتنشان را به چه راحتی زیر پا میگذارند و به چه سرعتی فراموش میکنند

    .

     بُهتی خواهیم داشت از رفتاری که با ما میشود و دلگیر از تغییر به یکباره کسانی که نه چندان دور عزیزترین بودند. به آن فکر میکنیم که آنها که به این سرعت رنگ عوض کردند، انتظار دارند به این سرعت هم فراموش شوند؟ ولی خنده دار است تفکری که دادن حس تنفر به انسانها باعث فراموش کردن راحتترشان خواهد بود

    ماندن ها اجباری نیستند و رفتن ها اختیار. شاید اختیاری بی بازگشت، شاید اختیاری به اجبار و یا اختیاری با یک دل تنگ. ولی چراغ های شهر من با رفتن کسانی که مرا دیگر ندارند خاموش نمی شوند که بگویند زندگی هنوز  در جریان است..  عشق با من و در درون من است، حتی اگر  این روز‌ها خیلی تنها باشم، حتی اگر این روزها بی پروا غمگین باشم

    .

    … 



  • مهمان شهر تو

    نفس های آخر من در این شهر 

    شهری که استقبالی برایم نداشت

     لبخند میزنم اما

    و بدون انتظار پاسخی این گوشه دنیا را ترک میکنم

    به گوشه ای دیگر

    به امید روزی که دنیــا آنقـــدر شرمنــده شود

    که به جای پاسخ لبخند باتمام سازهایم برقصد 


  • منِ دلتنگِ تو

    اين همه زيبايي و منِ دل تنگ

    دل تنگِ تويي كه

     که بعد از اینهمه نبودن به اجبار، باز نبودن را انتخاب کردی

    .

    .

     

     


  • حقیقت و حقارت


    صدایت را از گوش من پس بگیر

    من به گریه هایم نان قرض میدهم که التماس تو را نکنند
    …تا تو از پیش آبرویم نروی
    این روز ها که میخواهی بی اجازه از چشمان من بیفتی
    به تمام آنها که در بیرون ِ من در رفت و آمدند بگو
    حقیقت و حقارت از یک حرف مشترک شروع میشوند
    اما من با کسی جز بی کسی هایم حرف مشترک ندارم

    .

    .


  • روزی نه چندان دور


    آخر قصه را بردار و با خودت ببر
    همان یکی‌ بود و یکی‌ نبود
    همان گنبد کبود
    را برای من بگذار

    .

    .
    من هم روزی، نه چندان دور، در فکر شروعی دوباره غرق خواهم شد

     درست مثل تو

     


  • راهی نمانده . . . باید بروم


    راهی نمانده … برای من ِ در تو تنها تر شده
    راهی نمانده جز / به خورد ِ جاده رفتن
    کوچک شدن در کیلومتر هایی که پشتم را ادامه می دهند
    ناشناس شدن در حافظه ای که از تو / انصراف نمی دهد
    راهی نمانده
    باید چنگال هایم در زخم هایم سر گرم کنم
    باید تمام کارد ها را به استخوان هایم برسانم
    باید دوست هایم را به دوست تر هایشان پس دهم
    بروم … که آمدنم / به هیچ دلی برات نبود
    وقتی وسعت دلتنگی هایم از آغوشت بزرگتر است
    وقتی تنهایی / آنقدر جریحم کرده که لحن ِ مخمل گرفته ات
    را از لعنت ِ روز ِ گار تشخیص نمی دهم …/ باید بروم
    باید به سایه ام خو کنم
    که دلش از پلک های پر سوالم / سنگین تر است
    باید بروم … اما
    دستی که در موهای تو سفر کرده / به چمدان نمی رود
    حتی اگر تو آن را بسته باشی
    باید بروم
    قبل از آنکه در سرمای ِ به دندان گرفته ام
    تنت را / روی تنم بکشی
    باید تمام نقشه هایم را از برهم زدنت / نجات دهم
    مردی که از پاهایش خسته است
    به آغوشش بدهکار است
    و در نگاهش /تمام ِ باران ها را به خود میگیرد
    به درد ِ عشق … خیال …. تخت …خواب + تو
    نمی خورد

    .
    “هومن شریفی”

     


  • نه تو می مانی و نه اندوه


    نه تو می مانی
    نه اندوه
    و نه هیچ یک از مردم این آبادی
    به حباب نگران لب یک رود قسم
    و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
    غصه هم خواهد رفت
    آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
    لحظه ها عریانند
    به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
    تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده است
    تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
    و اگر بغض کنی، آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد
    گنجه دیروزت
    پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
    بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش…
    ظرف این لحظه ولیکن خالیست
    ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
    غم که از راه رسید
    در این سینه بر او باز مکن
    تا خدا یک رگ گردن باقیست
    تا خدا هست، به غم وعده این خانه مده

    .
    “کيوان شاهبداغي”

     


  • یکنفر


    یکنفر در همین نزدیکی ها
    چیزی به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است
    خیالت راحت باشد آرام چشمهایت را ببند
    یکنفر برای همه نگرانی هایت بیدار است
    یکنفر که از همه زیبایی های دنیا
    تنها تو را باور دارد

     


  • قــاصــدك

    . . .قاصدكي را گسيل داشته‌ام
    كوله‌بارش؛
    عطر خاطرات بي‌تو بودن
    قاصدكي، اگر ديدي
    به پابوسي‌ات
    مباد كه پاي غرور بر سرش نهي
    دل من است كه همراه قاصدك
    رو سوي كوي تو آورده