همیشه فکر میکنیم که جداییها موقتی است. همیشه امیدواریم و دوست داریم باور کنیم که استحکام رابطه بیشتر و عشق ما قوی تر از اینها بوده که یک رابطه از یک روز به روز دیگر خراب و برای همیشه نابود شود. یک روز صبحِ خیلی زود، در خواب و بیداری، همانطور که نیمه هوشیار به پهلو خودمان را جمع کرده ایم گویی انگار که هنوز در آغوشش خوابیده ایم به این نتیجه میرسیم که برگشتی در کار نیست. به این نتیجه میرسیم که آخرین بحثها، چیزی جز بهانه گیری نبوده. اینکه ما و عشقِ ما و احساس ما دیگر جایی در زندگی او ندارد. کسی چه میداند ، شاید هرگز نداشته. شاید حتی اینکه عاشقمان بوده است هم یک سؤ تفاهم بوده… و چه سؤ تفاهمِ دردناکی
.
با خودمان فکر می کنیم چرا اصلا سلامی کردیم که می دانستیم خداحافظی نه چندان دور است، چرا اصلا دلی بستیم به دلی که مدتها بوده خودش را رها کرده! خیلی وقت ها دردی درونمان برای روزها و شب ها می ماند نه از اینکه او رفته، بلکه چرا بی صدا تنهایت گذاشته و رفته. و به این فکر میکنیم که چه حیف که انسانها حرمت و زیبایی لحظات زیبای با هم بودن، دوستی و دوستاشتنشان را به چه راحتی زیر پا میگذارند و به چه سرعتی فراموش میکنند
.
بُهتی خواهیم داشت از رفتاری که با ما میشود و دلگیر از تغییر به یکباره کسانی که نه چندان دور عزیزترین بودند. به آن فکر میکنیم که آنها که به این سرعت رنگ عوض کردند، انتظار دارند به این سرعت هم فراموش شوند؟ ولی خنده دار است تفکری که دادن حس تنفر به انسانها باعث فراموش کردن راحتترشان خواهد بود
.
ماندن ها اجباری نیستند و رفتن ها اختیار. شاید اختیاری بی بازگشت، شاید اختیاری به اجبار و یا اختیاری با یک دل تنگ. ولی چراغ های شهر من با رفتن کسانی که مرا دیگر ندارند خاموش نمی شوند که بگویند زندگی هنوز در جریان است.. عشق با من و در درون من است، حتی اگر این روزها خیلی تنها باشم، حتی اگر این روزها بی پروا غمگین باشم
.
…